خوشخت ترین دانشجو دانشگاههای ایران

سلام

(اصلا دلم نمی خواد شما را از مهمانی متن قشنگی که دیروز زدم محروم کنم

لذا لطف بعد از این مطلب به همان متن سر بزنید)

راستش بخواید

من شرایطی دارم که کمتردر کسی جمع میشه

من الان صاحب دو تا استاد مشاور

دوتا استاد ناظر و تعیین فرصت دفاع از جانب دانشگاه هستم

اما

استاد راهنما!!!!برای دفاعم ندارم

شرمنده اگه فکر می کنید من درسم بده که استادی جرات نکرده راهنمامم بشه

متاسفانه با معدل ۱۹.۵۰رتبه اول گروه تاریخ مقطع ارشد دانشگاه را هم دارم!!!

خودم هم به تنهای پایان نامه نوشتم اون هم در عرض ۹ماه!!!

 استاد های محترم فقط حکم دریافت حکم که پولشون از دستشون خارج نشه!!!

تازه اساتید مشاورم هم برگه اتمام پایان نامه را هم امضا کردن

اما فعلا راهنمایی نیست که جلسه برگزار بشه

تازه از طرف آموزش بخاطر تصویب اساتید ناظر موظفم تا۱۸مرداد دفاع کنم

اما خوابگاه تا۲۳تیر  بازه!!

حالا اگر بگم

مشاور اولم فقط ۴فصل از ۶فصل خونده

مشاور دومم هم فقط دو فصل شما چی میگین به این دانشجوی خوشبخت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 


[ پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۸۷ ] [ 1:54 PM ] [ مریم ]
[ ]

نفرتم را بر یخ می نویسم

 

نفرتم را بر یخ می نویسم

 

_____________________


وداع
 گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .

 مارکز  بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است  . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد .

 که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است

.مارکز  هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد

__________________________________________

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست

 

 

.
کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

 .

 

 

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .



اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.


خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.



روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.



خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .



اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

 

 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند

!



به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

 

 

 

 چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

 

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

 

 

 .
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

__________________________________
 


*- شاعر معاصر اروگوئه ای از کارهایش به مجموعه اشعارش با نام شب زده میتوان اشاره کرد)
 

**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا
 

 

____________________________

 

________________________________

به رسم سنت نیک امانتداری این مطلب از گروه روزنه وام گرفته شده

 


[ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۷ ] [ 12:31 PM ] [ مریم ]
[ ]

آب را گل بکنیم‼‼

یا نور

با درود به همه شما همراهان عزیز

هفته قوه قضاییه را به همه فعالان این حرفه خطیر و پرمسئولیت تبریک میگم و براشون از خدای منان آرزوی سربلندی دراین حرفه مقدس را می کنم .☻☺☻

 

شاعری داشت وطن ٬

                               که همیشه می گفت؛

اهل کاشانم من...

                           پیشه ام نقاشی

                                             سرسوزن ذوقی

همیشه پرسید:

 خانه دوست کجاست

 وهمیشه ترسید  آب راگل نکنیم

 درعوض من امروز

                                       همچنان باز هنوز

دائما می گویم :اهل ایرانم من

 دائما می پرسم٬از عدالت چه خبر

دائما می گویم؛آب را گل بکنیم 

در فرودست یکی هست٬

                                           که می دزددآب

 

اهل ایرانم من

وطنم معبر شط تاریخ

بعد مرگ پدرم٬من مسلمان ماندم

حالیا می گویم :

          حکم من٬ حکم نبی ٬

سرتاریخی من مهر نبی

نام من زنده به اسماﺀ علی ٬ شغل ولی

من اگر نقاشم ٬

نقش من نقش زنی یا مردیست٬ که درون رگ او خون عدالت جاریست

پس می پرسید :

                     چرا می پرسم

                                   از عدالت چه خبر؟

خانه اش راچه کسی می داند

ره این خانه کجاست؟

شرف و نام بزرگی ز که دارد میراث

من شنیدم٬ که کسی گفت علی (ع)

و شنیدم  که خمینی فرمود :

«عین»در حرف عدالت همه جا «عین علی» است

 

اهل ایرانم من٬

                           راستش می گویم٬

                                             بی عدالت نفسم می گیرد؛    

و مترسید اگر میگویم:

                            آب را گل بکنیم؛

 

           درفرودست یکی هست ٬ که می دزدد آب

              

                   چینی نازک او ٬ قلابی است

                                                 یک تلنگر کافی است

آب را گل بکنیم

فصل پر بارانی است

می توان دریا شد

 

                      از علی(ع) تا به علی فاصله نیست

سراینده شعرسولماز عبدی


[ شنبه هشتم تیر ۱۳۸۷ ] [ 10:40 AM ] [ مریم ]
[ ]

درس گرفتن از زندگی

سلام

چند روزی نبودم .همایش کشوری اصل هشت قزوین بودم و فارغ از هر خیالی

به یاد شما . تا اینکه حالا که برگشتم نامه خداحافظی یکی از دوستان وبلاگی را دیدم که برام پیام گذاشته بود

آّه اگه میدونستم سریعتر بهش سر میزدم. وبلاگش حذف کرده

و دسترسی غیر ممکن.

زندگی همینه نجنبی دوستهای عزیز وقتهای گرانبهاو... را از دست میدی

امروز براتون شعری از زهرا پناهی گذاشتم

 

 

ازبارش مداوم باران دلم گرفت

ازحال وروز فصل زمستان دلم گرفت

 

ازخش خش عبور در این فصل بی کسی

وقتی شکست برگ درختان دلم گرفت

 

بغضی غریب دردل من ریشه کرد و بعد

 از قار و قار شوم کلاغان دلم گرفت

 

آدم بهشت را به بهای کمی فروخت

از این هبوط ساده انسان دلم گرفت

 

فهمیده اند رشته عمرم به دست توست

وقتی که در نبو دنت اینسان دلم گرفت

 

بر برگ برگ دفتر شعرم به ناگهان

دستی نوشت واژه پایان دلم گرفت

(هدفم از نوشتن این مطلب فقط یادآوری گذر عمرست)

                                                                علی یارتون


[ شنبه یکم تیر ۱۳۸۷ ] [ 9:26 AM ] [ مریم ]
[ ]