|
|
|
|
|
سلام همراهان
سلام از طرف کسی که عادت کرده هر دفعه به شما یکسر کوچیک میزنه و میره تا چند ماه بعد! این هفته دو تا امتحان ُُنه سه تا امتحان سخت دارم و یک اتفاق مهم که باید به سلامت از سر ردش کنم. ما که عادت کردیم به توکل ُ انشاء الله این بار هم موفق می شیم! شاید فرصتی فراهم بشه که مجددا مرتب بهتون سر بزنم و مطلب بنویسم اما تا آن زمان ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
سلام به شما که دلم براتون یک ذره شده بود طاعات و عباداتتون قبول باشه آمدم اما فقط در حد یک سر زدن و خبر گرفتن و خبر دادن راستی استاد دانشگاه شدم... ولی باور کنین بدون هیچ پارتی بازی... دو روز پیش دفاع داشتم با همان استاد راهنمای جدیدی که بعد از تایپ کامل پایان نامه راهنما شده بود دو استاد ناظرم از مدتها قبل خودشون را آماده کرده بودن برای یک جلسه سوال اما استاد راهنمای خپل تاریخ دفاع یادش رفته بود ودر نهایت بدون پایان نامه و با یک ساعت تاخیر امد به جلسه چون از همه چیز بی خبر بود شده بود مجری برنامه ها و تنهایی باید جواب سوالات اساتید مشاور و ناظر را می دادم حتی زیر حرف خودش زد و از اینکه چارچوب نظری را حذف کردیم هیچ حرفی نزد شدم ۱۸.۵در کمال نامردی اونم منی که معدل نمراتم خیلی بالاست وبرای این پایان نامه از جونم مایه گذاشتم گذشت...
کاش بهتر از اینها بگذره
در دعاهای قشنگتون من را هم دعا کنین
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دوستان و همراهانم سلام برای مدتی باید از فیض همراهی با شما خوبان محروم باشم هرچندگاهی به وبم جهت سرکشی سر می زنم اما مثل سابق فرصت با شما بودن را از دست داده ام امیدوارم به زودی این فرصت به ذست آید پس به امید دیدار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دفاعیه را استادها محترم خپل انداختن شهریور مدیر گروه محترم فرمودن آخر سال اساتید نیاز به استراحت دارن برو شهریور بیا دفاع رییس آموزش هم استاد راهنما را بعد از تعیین ناظر عوض کرد چون رییس دانشگاه آبش با راهنمای من توی یک جو نمی رفت حالا من موندم و یک پایان نامه و یک راهنمای جدید بد اخلاق که اینقدر منگول که شماره همراهش را هم بهم نمی ده تازه از امروز خوابگاه هم بسته شد و من وبال گردن منصوره دوستم شدم که دو تا اتاق خونه اش بیشتر نداره بیچاره شوهرش اقا مجتبی!! دعا کنین فردا استاد ها پایان نامه را برای پرینت نهایی سریع بخونن و پس بدن ایرادی هم نگیرن که دیگه حالی برای موندن توی این وضعیت ندارم مرسی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
(اصلا دلم نمی خواد شما را از مهمانی متن قشنگی که دیروز زدم محروم کنم لذا لطف بعد از این مطلب به همان متن سر بزنید)
راستش بخواید من شرایطی دارم که کمتردر کسی جمع میشه من الان صاحب دو تا استاد مشاور دوتا استاد ناظر و تعیین فرصت دفاع از جانب دانشگاه هستم اما استاد راهنما!!!!برای دفاعم ندارم شرمنده اگه فکر می کنید من درسم بده که استادی جرات نکرده راهنمامم بشه متاسفانه با معدل ۱۹.۵۰رتبه اول گروه تاریخ مقطع ارشد دانشگاه را هم دارم!!! خودم هم به تنهای پایان نامه نوشتم اون هم در عرض ۹ماه!!! استاد های محترم فقط حکم دریافت حکم که پولشون از دستشون خارج نشه!!! تازه اساتید مشاورم هم برگه اتمام پایان نامه را هم امضا کردن اما فعلا راهنمایی نیست که جلسه برگزار بشه تازه از طرف آموزش بخاطر تصویب اساتید ناظر موظفم تا۱۸مرداد دفاع کنم اما خوابگاه تا۲۳تیر بازه!! حالا اگر بگم مشاور اولم فقط ۴فصل از ۶فصل خونده مشاور دومم هم فقط دو فصل شما چی میگین به این دانشجوی خوشبخت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
||
|
نفرتم را بر یخ می نویسم
_____________________
مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است) . وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی ..برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد . که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است .مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد __________________________________________ "اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست
. شصت ثانیه نور را از کف میدهیم. شصت ثانیه روشنایی .
هنگامی که دیگران میایستند ٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم . نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم. سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند. به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .
که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. ! به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد. آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام. من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله کوه زندگی کنند ٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد
.
____________________________
________________________________ به رسم سنت نیک امانتداری این مطلب از گروه روزنه وام گرفته شده
|
|||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط م.مهربان
|
|
|||
|
|
|
|
|
یا نور با درود به همه شما همراهان عزیز هفته قوه قضاییه را به همه فعالان این حرفه خطیر و پرمسئولیت تبریک میگم و براشون از خدای منان آرزوی سربلندی دراین حرفه مقدس را می کنم .☻☺☻ شاعری داشت وطن ٬ که همیشه می گفت؛ اهل کاشانم من... پیشه ام نقاشی سرسوزن ذوقی همیشه پرسید: خانه دوست کجاست وهمیشه ترسید آب راگل نکنیم درعوض من امروز همچنان باز هنوز دائما می گویم :اهل ایرانم من دائما می پرسم٬از عدالت چه خبر دائما می گویم؛آب را گل بکنیم در فرودست یکی هست٬ که می دزددآب اهل ایرانم من وطنم معبر شط تاریخ بعد مرگ پدرم٬من مسلمان ماندم حالیا می گویم : حکم من٬ حکم نبی ٬ سرتاریخی من مهر نبی نام من زنده به اسماﺀ علی ٬ شغل ولی من اگر نقاشم ٬ نقش من نقش زنی یا مردیست٬ که درون رگ او خون عدالت جاریست پس می پرسید : چرا می پرسم از عدالت چه خبر؟ خانه اش راچه کسی می داند ره این خانه کجاست؟ شرف و نام بزرگی ز که دارد میراث من شنیدم٬ که کسی گفت علی (ع) و شنیدم که خمینی فرمود : «عین»در حرف عدالت همه جا «عین علی» است اهل ایرانم من٬ راستش می گویم٬ بی عدالت نفسم می گیرد؛ و مترسید اگر میگویم: آب را گل بکنیم؛ درفرودست یکی هست ٬ که می دزدد آب چینی نازک او ٬ قلابی است یک تلنگر کافی است آب را گل بکنیم فصل پر بارانی است می توان دریا شد از علی(ع) تا به علی فاصله نیست سراینده شعرسولماز عبدی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
چند روزی نبودم .همایش کشوری اصل هشت قزوین بودم و فارغ از هر خیالی به یاد شما . تا اینکه حالا که برگشتم نامه خداحافظی یکی از دوستان وبلاگی را دیدم که برام پیام گذاشته بود آّه اگه میدونستم سریعتر بهش سر میزدم. وبلاگش حذف کرده و دسترسی غیر ممکن. زندگی همینه نجنبی دوستهای عزیز وقتهای گرانبهاو... را از دست میدی امروز براتون شعری از زهرا پناهی گذاشتم
ازبارش مداوم باران دلم گرفت ازحال وروز فصل زمستان دلم گرفت
ازخش خش عبور در این فصل بی کسی وقتی شکست برگ درختان دلم گرفت
بغضی غریب دردل من ریشه کرد و بعد از قار و قار شوم کلاغان دلم گرفت
آدم بهشت را به بهای کمی فروخت از این هبوط ساده انسان دلم گرفت
فهمیده اند رشته عمرم به دست توست وقتی که در نبو دنت اینسان دلم گرفت
بر برگ برگ دفتر شعرم به ناگهان دستی نوشت واژه پایان دلم گرفت (هدفم از نوشتن این مطلب فقط یادآوری گذر عمرست) علی یارتون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام درود به همه شما دوستانی که برای این دیدار مجازی به همراهی آمدین برای این بار براتون یک شعر قشنگ از شاعر معاصر جناب آقای فاضل نظری را تهیه دیدم به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد عشق برشانه ی هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و ناگه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد آه یک روز همی آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||
|
|
|
|
|
یا نور یا قدوس سلام بعضی وقتها ذهن که درگیر باشه خیلی از حوادث و وقایع مهم را که با هم تداخل پیدا میکنن گزینش میکنه مثل ذهن من که درمیان دو واقعه شهادت حضرت زهرا(س) و وفات حضرت امام از خاطرم رفت که شعر سهیل محمودی را بزنم پایان نامه است دیگه! نباید از شب وتشویش با تو صحبت کرد زعقل فاصله اندیش با تو صحبت کرد شکوه روح تو را دشمنت نمی فهمید اگر ز وحشت تشویش با تو صحبت کرد دل بزرگ تو از آفتاب لبریز است خطاست از شب و سردیش با تو صحبت کرد حضور روشنت آئینه شکیباییست همیشه می شود از خویش با تو صحبت کرد دل از تلاوت وحی کلام تو پنداشت که جبرئیل دمی پیش با تو صحبت کرد تو محو مذهب عشقی و هیچ جایز نیست از این جماعت بد کیش با تو صحبت کرد دلم گرفته و شایسته ملامت نیست اگر که بیشتر از پیش با تو صحبت کرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط م.مهربان
|
|
||